امروز دوستم رو دیدم.خیلی بیتاب بود وبروش نمی اورد.فقط هی سفارش میکرد یک نفر رو تنها نذارم.چشماش پر اشک بود وبغض کرده بود ولی ... .نمیدونم گاهی فکر میکنم عشق ودوست داشتن ادمهارو به چه روزی میندازه که از همه چی میگذرن.کاش میتونستم براش کاری بکنم ولی ... مثل همیشه شرمندام.فقط تونستم براش شعر دوست خوبم شمیرا دولت یاری رو بخونم .
هی داد زدم سیب نمیخواهم
گندم هم ارزانی خودتان
اما حوای شکمو بند را به اب داده بود
حالا هی
خودت را زیر
پای
خدا بیانداز.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:8  توسط رضا یاوری
|
